برگ سي و پنجم

من به دعوت مانلي جان اومدم از آرزوهام بنویسم ولي ترجيح دادم با اجازش از کارايي که توي اين يک سال ميلادي انجام دادم بنويسم: 

 

1.من هميشه سال نو ميلادي رو ازنوروزبيشتر دوست داشتم.البته از اون وقتي که تفاوتها رو در نحوه ي برگزاري سال نو ديدم.به خيلي از دلايل که نمي خوام اينجا در موردش بنويسم فکر مي کنم که با وجود اينکه سال نو اونها وسط سرما هست اما روح جشن در اون موج مي زنه برخلاف نوروز خودمون که ذاتا خيلي زيباست و کاملا وقت مناسبيه اما هيچ روحي نداره ومخصوصا اين چند سال اخير(شايد ده سال) که من به وضوح مي تونم دل ناشاد مردم رو ببينم.هر چي نگاه مي کنم اين نوروز با نوروزيي که ما تو کتابا خونديم زمين تا آسمون فرق داره.هيچ مراسم آييني توش نيست.اينم از اونجايي مي گم که به لطف چند تا از دوستاي زرتشتيم که عيدشون به معناي واقعي عيده تونستم تفاوتها رو درک کنم.

شايد مهمترين دليلش هم اين باشه که من در روز هفت ژانويه يعني همون هجده دي خودمون متولد شدم و من به تقدس هفت اعتقاد دارم.

 

2.براي خودم دوستام و همه ي افرادي که به نحوي باهاشون در ارتباطم آرزوي سلامتي و موفقيت مي کنم و اميدوارم عشق و آرامش همنشين لحظه هاشون باشه

 

3. همه ي روزاي ما مثل هم نيستن خوب دارن و بد.تلخ دارن و شيرين.ولي متاسفانه در سالي که گذشت روزاي تلخ من به مراتب از روزاي شيرينم خيلي بيشتر بود.بجز چند تا موفقيت کاري چيزه ديگه ايي نداشت ک البته اونام براي من خيلي مهم بود و چند تا مسافرت کوتاه با آقايي که هميشه به يادم مي مونه و خيلي خوب بود. اما خاطرات تلخي داشت که من هيچ وقت از ياد نمي برم.از صميم قلب آرزو مي کنم که ديگه روزايي مشابه روزاي تابستون 2008 رو نداشته باشم..براي زندگيم تصميماتي گرفتم که خيلي خيلي مهم هستن و اميدوارم خدا  حق انتخاب بهترين گزينه رو به من داده باشه و بهمون کمک کنه که راه پر فراز و نشيب پيش رو رو به کمک هم و با عشق و آرامش و صبر پشت سر بزاريم و همه ي سو تفاهمهاي پيش اومده بين خونوادم و آقايي رو برطرف کنه و از اين هفت خاني که توش هستيم سربلند بيرون بياييم.

 

4.بزرگترين دغدغه ي اين روزهاي من دل کندن از اين شهره البته بعد از موضوع ازدواجم چون اگه ازدواج کنيم من بايد از همه ي چيزهايي که اينجا دارم دل بکنم و به شهري برم که هيچ شناختي ازش ندارم و کاري رو که چهار ساله عاشقانه انجام مي دم ول کنم .اين روزا خيلي خيلي فکرم درگيره و هر شب به اميد آرمش در روز بعد مي خوابم گرچه کابوسهاي شبانه شده جزيي از خواب  شب من و هر شب چند بار از خواب مي پرم و اون وقته که به روح اين تلويزيون درود مي فرستم که ساعت چهار صبح سريال داره و منو باکار مي کنه.شايد دليل مرور خاطرات گذشته و نوشتنش در اينجا همين هست.بعضي روزا از خودم خسته ميشم که اينقدر به آقايي گير ميدم و همش مي خوام ازش قول بگيرم که در اولين فرصت ممکن به اينجا برگرديم.ميشه خواهش کنم برامون دعا کنيد؟

 

5.اميدوارم که زندگي حرفه ايم خيلي بهتر و بارورتر از چيزي باشه که پشت سر گذاشتم و براي آقايي هم همينطور.

 

6.خوشحالم که همگي در اين سال سالم بوديم و صميمانه آرزو مي کنم که خونواده ي من وآقايي و همه ي اونايي که باهاشون در ارتباط هستيم هميشه سالم و شاد باشن .داشتن سلامتي هميشه بزرگترين خواسته ي من بوده چون به نظرم بزرگترين ثروته و صد البته دل خوش.

 

7.هيچ آدمي کامل نيست و من هم از اين قاعده مستثني نيستم اما توي سالي که گذشت تونستم بعضي از اين رفتارها رو کنار بذارم.مثلا الان خيلي آرامش بيشتري تو کارام دارم و سعي نمي کنم که خوبه هر چيز رو به ديگران بفهمونم يا اينکه بخوام مشکلشون رو  حل کنم وقتي خودشون هيچ تصميمي براي حلش ندارن.توي فاکتورهاي شناختيم سعي مي کنم ظرفيت آدمها دستم بياد و طبق همون باهاشون تعاملات اجتماعي داشته باشم.شناخت و تعريف من از عشق خيلي عوض شد و همينطور نوع احساسم نسبت به آقايي خيلي عميقتر.حالا بهتر مي تونم رشته هاي عاطفي بين دو نفر که بينشون هيچ ورد شرعي خونده نشده رو درک کنم .اولين باري که بوف کور هدايت رو خوندم سوم راهنمايي بودم.بعد از خوندنش پيش معلم ادبيات رفتم و در مورد مفهوم داستان سوال کردم و اينکه من توش بجز يه آدم سرگشته ي تشنه به س ک س چيزي نديدم.خانوم ذکريايي گفت هر سال که به کلاس بالاتري رفتي بازم اين کتاب رو بخون تا بتوني تفاوت ادراک رو از اين داستان بفهمي و من تا سال دوم دانشگاه هر سال کتاب رو خوندم و در آخر تونستم عمق نفرت سرشکستگي و تباهي روح رو درک کنم.به نظرم عشق هم همين معني رو مي ده آدما به بالا رفتن سن و تغيير شرايط نگاهشون نسبت به اين احساس آبي عميق تغيير مي کنه.

 

8.چند تا زن بودن که به وضوح ميشد بدبختيشون رو لمس کرد و من خوشحالم که تونستم حقشون رو از همسران مهربونشون!!!!!!!!!!!!بگيرم و از اين کار خيلي خوشحالم.

 

9.يکي ديگه از اتفاقات خوب امسال تصميمم براي نوشتن مجدد وبلاگ بعد از حدود دوسال دوري از اين دنياي مجازي بود و از اين طريق تونستم دوستاي خيلي خوبي پيدا کنم .اقرار مي کنم که خيلي دلم مي خواد بعضي هاشون رو از نزديک ببينم و در زندگي واقعي باهاشون معاشرت داشته باشم.

 

10.اما براي سال جديد آرزو مي کنم که مصمم تر به انجام کارام بپردازم.اميدوارم خونواده ام که هميشه حاميم بودن به درستي انتخابم صحه بذارن و مثل هميشه در ورود به مرحله ي ديگه ليي از زندگيم کمکم کنن و تغيير شرايط رو با آرامش و رضايت قبول کنن.روارد مرحله ي ديگه ايي از زندگيم بشم که با وجود سختي هاش در کنار مردي که انتخابش کردم بهترين لحظات رو براي هم بسازيم و اعتماد و احترام و علاقه ي بينمون هر روز بيشتر از پيش بشه و همينطور صبر و منطقمون.براي همه آرزوي سلامتي صلح و خوشبختي مي کنم و اميدوارم مشکلات همه زودتر حل بشه.يکي از بهترين دوستام هم زودتر بتونه به آرامش قلبي برسه.

 

اميدوارم همه به آرزوهاي طلايشون برسن.

 

منم دوستاي نازنين وبلاگيم رو به نوشتن در مورد اين موضوع دعوت مي کنم.نمي گم بازي چون به نظرم حرف زدن ار احساسات و خواسته ها خيلي مقدستر و جدي تر از بازيه!!!

.

برگ سي و چهارم

باران می آمد دستهایمان را زده بودیم زیر چانه مان و از شیشه خاکستری شده پنجره کلاس شیمی آسمان گرفته پاییز را نگاه می کردیم باران می آمد. توی کوچه بلند بغل مدرسه می دویدیم و از ته دل می خندیدیم و گور پدر بند های کفشمان که می رفت توی چاله های پر از آب. و چه زنگ تفریحهایی تا کمر از پنجره خاکستری شده کلاس آویزان می شدیم و با دختر مردنی همسایه مدرسه که صورتش پر جوش بود و برای زدن تست کنکور مثل خر توی گل وا مانده بود سر به سر می گذاشتیم.و یادت هست که تو چه سر به سر آن مادر مرده می گذاشتی؟ باز آفتاب می شد  و ما باز می دویدیم توی کوچه پس کوچه ها و چه بی خیال به همه چیز می خندیدیم آنقدر از ته دل که گاهی ناچار میشدیم بنشینیم روی پله خانه ای و چه غش غش خنده ای بود چه بی خیالی معصو مانه ای. بی خیال نمره ۴ زیست شناسی . بی خیال ورقه های امتحانی من که گند زده بودم و زیر کشو تو مخفی بود و بی خیال امتحان رياضی فردا ! بیا باز از پنجره آزمایشگاه زیست شناسی بپریم بیرون به درک که پایمان ضرب می بیند به درک که عینک  من شیشه اش می شکند و کف دست تو چه خراشی بر می دارد. بیا باز دوباره با تمام پولهایمان ترقه بخریم و آنبات چوبی . حالا هوا نه آفتابیست نه ابری ولی دوست دارم از آنوقتها بنویسم  و به درک که دیگر تو نیستی  توی بارون گریه کنی و بعد رو کنی به من  و بگويی :ا نگاه کن صورتت چه تو بارون خیس شده!

برگ سي و سوم

عروس ۱۹ ساله بيش از آنکه واقعيت‌های علمی و فيزيولوژيک درباره ‌ی رابطه‌ی زناشويی را بداند درگير انبوه تصاوير رمانتيکی است که از بچگی درباره‌ی عروس شدن و ازدواج در ذهن پرورده.لباس عروس می‌پوشد.خوشگل می‌شود و در کنار مرد دلخواهش حتا شده برای يک شب رل ملکه‌ی قلب‌ها را بازی می‌کند.همه‌ی نگاه‌ها به اوست و او حالا ديگر به مردی تعلق دارد که اميدواريم دوستش داشته باشد.بعد هم مرد دلخواهش که حالا ديگر شده آقای داماد با يکی از آن همه بوسه‌های عاشقانه و زيبايی که سال‌ها در سينمای هاليوود ديده شب به‌‌يادماندنی او را به سپيده‌ی سحر پيوند می‌زند….به همين سادگی! عروس ۱۹ ساله از اقوام نزديک توست.همخون توست و چه فرق می‌کند اصلا باشد يا نباشد.چه فرق می‌کند اگر دختر چشم و گوش قفل‌شده‌ای در روستاهای دورافتاده‌ی بلوچستان باشد يا عضوی از اعضای خانواده‌ی تو که اتفاقا خيلی هم ادعای فرهنگ دارند؟خب البته فرقش در اين است که حالا مادر عروس تو را می‌کشد يک گوشه و در حالی که حلقه‌ی اشک آرايش چشمش را به هم ريخته پنهانی می‌گويد:«می‌شه خواهش کنم مثه يه خواهر بزرگتر چند کلمه حرف بزنی با … اون با تو خيلی راحته » و تو که خوب می‌دانی تراژدی « شرم و حيا مال نوعروسه ….» امشب برای چند هزارمين بار قرار است دوباره تکرار شود لجت می‌گيرد از اين همه وقت‌نشناسی و می‌پرسی:«يعنی اين همه وقت هيچی به اين آدمی که قراره اتفاقی مهم تو زندگيش بيفته نگفتين؟ بابا شما ديگه کی هستين؟» و وقتی جواب می‌شنوی که:« آخه چی بگيم؟ خب بچه‌س هنوز.تازه منم راحت نيستم که باهاش حرف بزنم در اين موارد….بعد هم مگه ماد‌رهای ما حالا به ما چی گفته بودن که ما به دخترامون بگيم؟» بيشتر لجتان می‌گيرد.«خب اگر بچه بود چرا شوهرش داديد؟ دست کم دو تا کتاب می‌داديد دستش تا بخونه.کتابای خيلی خوبی تو اين زمينه هست يا نه از دکتر می‌خواستيد که باهاش حرف بزنه…» عذر و بهانه‌های بعدی را نمی‌شنويد و به ياد جلسات مشاوره‌ی قبل از ازدواج می‌افتيد.خودش موضوع يک گزارش است.واقعا در اين جلسات به زوج‌های جوان چه می‌گويند؟ جز يک سری صحبت‌های کليشه‌ای تاريخ‌مصرف‌گذشته آيا حرف ديگری هم زده می‌شود؟ واقعا عروس کوچولوی فاميل شما چه تصوری از وسايل پيشگيری از بارداری دارد وقتی اصلا برايش تعريف نشده که رابطه‌ی جنسی يعنی چه؟ شنيده‌ام خيلی‌ها اين جلسات را به خنده و شوخی برگزار می‌کنند و دست‌آخر هم اگر به فکر به دست آوردن يک سری اطلاعات بيفتند به دايره المعارف ناقص و ويرايش‌نشده‌ی‌ «پچ‌پچ‌های دوستانه» مراجعه می‌کنند! و تو با خودت فکر می‌کنی چه دردناک که اين موضوع هم«ويژه»‌ی زنان است.ناآگاهی جنسی و نشناختن جسم و کارکردها و نيازهای آن  متاسفانه موضوعی زنانه است يا بهتر است بگويم بيشتر به زنان «تحميل شده‌ ».و در بسياری از موارد در زندگی روحی و اجتماعی و خانوادگی آنها تاثيرات منفی بسياری می‌گذارد.اما در جامعه‌ی ما نه در مدارس، نه در خانواده‌ها و نه حتا در دانشگاه‌ها هرگز هيچ خبری از آموزش مسائل جنسی نيست.در تمام دوران کودکی و بلوغ، دختران و پسران را با هراسی وسواس‌گونه از هم دور نگه مي‌داريم و بعد ناگهان در دانشگاه در سنی که اگر آدم‌های سالم و طبيعی‌ای باشند قاعدتا بايد توجه زيادی به جنس مقابل خود داشته باشند، بدون هيچ آگاهی و دانش و تجربه‌ای از هم رهايشان می‌کنيم تا با همين وضعيت رازآميز عاشق هم بشوند و بی‌آنکه هيچ چيز از «زبان بدن» يکديگر بدانند ازدواج کنند.حاصلش هم که از همين حالا روشن است.خانواده‌هايی که زن در آنها به «سردي» و «بی‌ميلی جنسي» متهم است و مرد به «خودخواهي» و «بی‌توجهی به نيازهای همسر».

 حالا تو از خودت می‌پرسی برگزاری چندهزار تا کنفرانس از آن نوع که  پزشکان و متخصصان وضعيت بلوغ و مشاوره‌ی قبل از ازدواج را در آن بررسی مي کنند ، می‌تواند جای آموزه‌های واقعی زندگی و فرايند آگاهی تدريجی در پروسه‌ی رشد را بگيرد؟ عروس کوچولو حالا ديگر  رفته سر خانه و زندگی خودش و متخصصان همچنان در کنفرانس‌ها تاکيد می‌کنند که آگاهی‌های مربوط به بلوغ و رشد جنسی بايد از کلاس چهارم دبستان يعنی از سن ده‌سالگی به دختران آموزش داده شود.

برگ سي و دوم

نشسته بود کنار چکيدن يک شمع ناشناس ٬ ساده فکر ميکرد…به سادگی همان روزهايی که ساعتها خيره ميشد به حوض خانه مادربزرگ تا ان دستگيره زنگ زده ته حوض را پيدا کند ٬ دريچه ای هم در پی ان و خانه ای طلايی ….به سادگی همان اندوه ِ کودکی که با فروختن خانه قديمی امد و خانه طلايی زير ارتفاع خاکستريِ اپارتمانی دفن شد برای هميشه….به سادگی همان اصرار صورتی که می گفت اگر خاکستری نمی امد ٬ طلايی به نامم ميشد….برای همين معجزه هميشه رنگش طلايی بود ٬ هميشه…

انگار کسی حواسش پی سوختن شمع نبود که دستانش طلايی شد…باور نمی کنی؟ نه؟!…ساده فکر کن….دستانش طلايی شد . فصلی ديگر هم تمام شد . فصلی تازه…فصلی ديگر…يک گوشه دلش خنديد ٬ يک گوشه دلش سوخت . رسم اين روزهاست ديگر ٬ چه بايد کرد؟!.
حس ميکنم فاصله دوريست از من تا مفاهيم ِ قانونمندِ بزرگ شدن…من در قانونِ بی قانون خودم هی شاخه هايم ميشکند و باز سبز ميشوم…جسارتم را ببخشيد ادم بزرگای قصه !…
دلم ميخواهد ساده خيره شوم به دستهای طلايی ِ پايان فصل گذشته و فصل نو را بنويسم…
اگر بدانی چه احتياجی به نوشتن در دستانم موج ميزند…اگر بدانی چقدر از هراس تيک تاک روزهای گذشته لبريزم…ميخواهم بنويسم تا بروند…

جسارتم را ببخشيد که به انتظار ِسستِ قانونتان چنگ نمی اندازم و مينشينم کنار شمعدانی های قرمز ــ همان ها که ديگر فقط يادشان در خانه مادربزرگ است ــ و گلبرگهايش را ميچسبانم به ناخن هايم و ذوق ميکنم ــ چقدر پيچيده به بی دوامی لاکهايم ميخنديد ــ ساده که فکر کنی من دستانم را با بوی گس شمعدانی دوست دارم….من قرمزهايم را میپرستم….

ساده که فکر کنی من امروز از خانه طلايی بازگشته ام و ميخواهم خماری را از چشمان واژگانم با همان شمع ناشناس پاک کنم….
جسارتم را ببخشيد که با قانون قدرتمند شما ميبايست برزمين گامهای محکم بردارم و من هی با قانون خودم ميدوم تا اسمان به دنبال چيزی که اسم ندارد و می افتم و باز ميدوم تا همان جا…

برگ سی و یکم

یادهای بچه گی برای من مثل عکسهای رنگی کوچکی هستند که با گذشت روزها رنگشان به زردی میزند. هر یادی یک عکس است که همیشه در خاطر من می ماند جان دارد و زنده است!
….

عکس اول: 


دخترک کوچک و چشم سیاه و مو سیاه که سر صندوق مادر جان ایستاده است و منتظر است که او یک تکه دیگر از عجایب عالم را از آن خارج کند. به چشم من از همه مجلل تر آن لباس زری دوزی شده طلایی بود که به لباس شاهدخت ها می مانست و بوی نفتالین آن بهترین عطر جهان بود برای من و آن کفشهای سیاه و براق با پاشنه های سوزنی که دو بند انگشت برایم گشاد بود . من بی خیال و خوشحال لباس طلایی را روی لباس خانه به تن می کردم و کفش ورنی را به پا روی کف لخت و آجری انباری پا می کوبیدم و صدای تق و تق آن را در می آوردم.
عشق من بود که لباس زری را به تن و کفش ورنی را به پا بروم رو به رويکمد آينه دار مادر جان که جز جهیزیه اش بود. پایه کمد لق بود و آینه اش آدم را تابدار نشان می داد . می رفتم و روبه روی این کمدکه یک طرف انباری را گرفته بود می ایستادم و خودم را با آن هیبت توی آن آیینه تابدار نگاه می کردم و کیف می کردم.
گاهی دور از چشم مادر جان در کشوی کمد را باز می کردم و گردنبند بدلی صورتی بلندی را که دانه هایش مثل دانه های مروارید گرد بود و بلندیش تا کمرم می رسید تندی بر می داشتم و به گردن می انداختم . گاهی هم اطرافم را می پاییدم و تندی در جعبه فلزی پودر صورتی رنگ مادر جان که مال زمان جوانیش بود و بوی کهنگی و نا می داد را بر می داشتم و تندو تند و با لذت آن را به تمام دستها و صورتم می مالیدم و آن وقت عطسه ها بود که پشت سر هم می آمد و صدای مادر جان که اینجا گردو خاک دارد بیا برو بیرون. و من مبهوت عکس خودم بودم در قاب آیینه که دیگر من نبودم. دختر بچه ای بود که دوست داشت بزرگ باشد و وقتی توی آیینه خودش را می دید با بچه خیالی که همان اطراف بود دعوا می کرد و مثلا می گفت :پس این شونه سر من کو ؟ صد دفعه بهت نگفتم بچه به وسایل بزرگتر ها دست نمی زنه ؟؟ بی تربیت!! حال وایسادی داری برو بر منو نگاه می کنی ؟؟؟ چشمتو بنداز پایین ! بچه بی تر بیت بایدم گریه کنه! برو تو اتاقت . امشب هم نم بریمت مهمونی تا حالت جا بیاد!
دختر بچه توی عکس کیف پاره و کهنه مهمانی مادر جان که سیاه بود و یک گل آبی بزرگ روی درش نقاشی کرده بودند را زیر بغل می زد و تق و تق و تق می رفت به مهمانی . وقتی که به مهمانی خیالی می رسید و چای خیالیش را می نوشید شروع می کرد از گله کر دن از دست بچه خیالیش که حالا تنبیه شده بود و توی خانه تنها ما نده بود ! و صدای مادر جان که داشت نفس زنان از راه پله بالا می آمد :
دوباره داری با خو دت حرف می زنی؟؟؟ بیا برو پایین!!!!!

برگ سي ام

آخرین چیزی که دیدم چشم های بهت زده و ترسیده ی زن بود. لحظه ی بعد، برخوردش با قسمت جلویی ماشین و بعد پرتاب شدنش به روی شیشه . کابوسش رهایم نکرد. بارها در ذهنم انگار که در مقابل چشمانم، تکرار شد.

 

دختر 17 ساله است. 3 سال است که ازدواج کرده است و شوهر معتادش حاضر به طلاق نمی شود. حتی دادگاه های حل و فصل موضوع مهریه را هم به جان خریده تا راه طلاق دختر از هر سو بسته شود. در پله های دادگاه خانواده دختر کز کرده راه می رود. دختری که باید این روزها در تدارک کتاب و دفترچه های مدرسه باشد. مادرش به جای او حرف می زند و برای من که معترضم به ازدواج زودهنگام دختر می گوید:« مردها تصمیم گرفتند.» با تعجب گویی از سیاره دیگری هستم می پرسم:« مردها یعنی چه؟» و او در جواب به گفتن شوهرم اکتفا می کند. با غیض چادرش را جمع و جور می کند و زیر لب می گوید« اي كاش این قاضی اون روزی که داشتن شوهرش می دادن پیداش می شد نه الان .»

 دختر و مادر در پله های رو به پایین از من دور می شوند. گویی به عمق تاریکی می روند و من دوباره کابوس می بینم. کابوس زنی که قبل از فریاد کشیدن متلاشی شده است.

 شوهرش دو سال پیش ترکش کرده و حالا که او تقاضای طلاق داده مدعی شده است که این زن تمکین ندارد و در خانه ی او زندگی نمی کند. خانه ای که زن نمی داند که کجا است. زن می گوید خانه آنها قبل از این دو سال طبقه بالای خانه مادرش بوده است. یعنی خانه ی مادر زن و زن هم در این دو سال در آنجا بوده است. اما باز هم مرد تاکید می کند زنش تمکین نکرده و در این دو سال در خانه مادرش زندگی کرده است. خانه ای که لوازم زندگی مشترکشان به گفته زن هنوز در آنجا است. عصبی است. با چادرش صورتش را رو به من از دیگران پنهان می کند و می گوید حتی به قاضی گفته که شوهرش دزدی می کند و قاضی گفته به تو چه مربوط است، بنشین و زندگی ات را بکن. اشک هایش سرازیر می شود. می گوید که شوهرش با این حکم عدم تمکین حاضر به طلاق او نمی شود و به راحتی می تواند زن دیگری هم بگیرد.

صورت زن را به روی شیشه ماشین می بینم.

کابوس در راهروهای مستاصل کننده ی دادگاه به سراغم می آید. دختر جوانی است که حالا مدت ها است برای طلاق در دادگاه رفت و آمد دارد. می گوید باورتان می شود که یک روز در اینجا مردی موهای زنش را گرفته بود و او را با خود می کشید و می برد که چرا اصلا پایت را از خانه گذاشته ای بیرون و آمده ای دادخواست طلاق داده ای؟!

 

دختر 24 سال دارد و 5 سال است که ازدواج کرده است. حالا چند ماه است که برای طلاق می آید و می رود. علت تقاضای طلاقش را دروغگویی مرد در عقد می داند. مرد به او نگفته بوده که قبلا شغلش چه بوده است که به خاطر همان شغل هم جانباز شده است. دختر می گوید او به من دروغ گفته است و من حس می کنم هیچ چیزی از گذشته او نمی دانم. نمی توانم فکر کنم او در گذشته چه کرده است . به او اعتماد ندارم و در کنارش احساس امنیت نمی کنم. می گوید:« اما قاضی می گه به تو چه مربوط که قبلا چه کار می کرده؟ به مملکت خدمت می کرده. عوض افتخار کردن، می خواهی طلاق بگیری؟» می گوید که اولین بار در دادگاه گیج می خورده است و نمی دانسته چه کار باید بکند. می گوید اول دم در راهش نداده اند و گفته اند حجابش مناسب نیست و او مجبور شده چادری روی سرش بیاندازد تا بتواند بیاید داخل و بعد هم از فضای دادگاه شوکه شده است. می گوید همه زنها نگران و مضطربند و مردها راحت. می گوید مردها حتی وقتی هم که دستبند به دست دارند چهره شان آرامش دارد . انگار می دانند که در نهایت قوانین به نفع آنها است. دفعه اول قاضی به او که یک ماه پیش از اقدام قانونی خانه را ترک کرده بوده است می گوید که فعل حرام انجام داده ای و تا موقعی که طلاقت قطعی نشده است نباید از خانه بیرون بیایی. بعد هم قاضی بلند گفته است خدا نسل زنها را از روی زمین بردارد. وقتی هم که دختر اعتراض کرده ، گفته خفه شو و از جلسه بیرونش کرده است. دختر می گوید:« تمام آن روز و شبش را گریه کردم. » از نتیجه جلسات دادگاهش می پرسم . می گوید:« هر چه می گویم نمی توانم با او زندگی کنم، قاضی می گوید من تصمیم می گیرم که می توانی زندگی کنی یا نه. » دوباره کابوس تکرار می شود. چشم های زن را می بینم و بعد در یک لحظه، حتی پیش از آنکه فرصت فریاد بیابد متلاشی شدنش را. جلوی رویم. فریاد می کشم تا بلکه رهایی یابم از تکرار این کابوس های همیشگی.

برگ بيست و نهم

به آرايشگاه های زنونه فکر می کنم…..هر طرف دارن يه کاری می کنن…کاشت ناخون…فرمژه دائم….براشينگ….رنگ…مش….اپيلاسيون…خلاصه هر طرفی يه خبری هست…..اول که وارد می شی يه سری آدم خسته و بی ريختو می بينی که همشون حالشون داره از قيافه هاشون به هم می خوره…لذا تواضع خاصی دارن و با  تو در مورد هزار و يک مشکل شوهراشون صحبت می کنن و در اين ميان هزار بار می گن خاک توسرشون…لياقت ما بيش از اينهاست!!!بعدش از طلاهايی که تازه خريداری شده توسط همون خاک توسرها حرف می زنن….بعد می رن سراغ حقوق پايمال شده زنان!!! همزمان مجله صبح و زندگی و خانواده سبز رو هم تورق می کنن….. با عشق مصاحبه های بهروز و بنيامينو تا ته خونده و فال ماه رو به پايان می رسونن….

بعد منشی آرايشگاه از قسمت مش و رنگ مو صدا می زنه مثلا خااااانوم صغرا….صغرا خانومم عذرخواهی می کنه و می ره موهاش رو به مد روزترين وضعيت در مياره و وقتی برمی گرده احساس می کنه يا خود نيکول کيدمن شده يا خواهر آنجلينا جولی…بعد هم اولين حرفی که پس از چشم و ابرو اومدن بسيار می زنه اينه که فکر می کنی شوهرم خوشش می ياد؟؟؟؟ تو توی دلت می گی «همون خاک بر سره؟؟؟»

بگذريم از اين حرفا….اما واقعا اتفاقی که من فکر می کنم فقط توی آرايشگاه های زنونه می يفته اينه که آدما خيلی خوشحال و سر زنده می رن بيرون….اين اتفاق توی آرايشگاه های مردونه نمی يفته….اينم از اونجايی می دونم که  وقتی بچه بودم بعضی وقتا با با بابام می رفتم آرايشگاه مردونه  ! از توئی آرايشگاه های مردونه مردا با يک مرسی خشک و خالی ميان بيرون و فرقی براشون نمی کنه که به آبميوه فروشی رفته باشن يا آرايشگاه!!

ديدن اين همه قيافه شاد لذت بخشه……