آرشیو برای Uncategorized

برگ بيست وسوم

دیروز:

می گوید ده ماه است عروس شده ام. هشت ماهی می شود رفته ام وین. جز خانه و کوچه ی روبرو جایی را بلد نیستم. اولین بار دو شب بعد از جشن عروسی کتک خوردم. بار بعد فردایش بود.
هفته هاست هر روز کتک می خورم. بار آخر لبم پاره شد, سرم و سه تا از دنده هایم شکست.
از روزی که شنیده است به هیچ صورتی بچه دار نمی شود به زمین و زمان ناسزا می گوید و به هر بهانه ای مرا می زند. شال تیره رنگش را تا کنار بینی اش پیش می کشد. من به زمین خیره می شوم و به لکه های بنفشی که به تیره گی می زنند می اندیشم.

امروز:
قرارست برگه های درخواست را برای دادگاه امضا کند. دست به دست می کند. آرام و شمرده متن را برایش می خوانم. جواب درست و حسابی نمی دهد. قیافه ی جدی دادیار را که می بیند می گوید: حالا طوری نیست. خوب مرد هم هزار جور مشکل و مصیبت دارد. آن هم در آن غربت و بعد از سی سال. نگاهش می کنم. سرش را می آورد کنار گوشم و می گوید: برایم یک سرویس برلیان خریده , قول هم داده است کار ویزای برادرم را ردیف کند. تازه یک پولی هم برای آقاجانم کنار گذاشته که این روزها دستش تنگ است. هر چه باشد مرد است و سایه سر.
من دوباره به زمین خیره می شوم و به همه ی سایه های بی مایه می اندیشم.

……….

دیروز:

حلقه ی نامزدی را که به من نشان می دهد چشم هایش از خوش حالی برق می زنند. می پرسم چند وقت است این جوانک را می شناسی؟ می گوید دو ماه. می پرسم فکرهایت را کرده ای. می گوید فکر ندارد که… خوشگل و خوش قد و بالاست. از خودم هم چند سالی جوانتر. اخلاقش هم حرف ندارد. شما برای جشن عروسی می آیید که, نه؟
من به پرونده های روز میزم نگاه می کنم و سردرگمی میانه سالی زن را به سبک سری جوانک پیوند می زنم.

امروز:

شروع به حرف زدن که می کند به نظرم آشنا می آید. تند و تند کاغذهایش را زیر و رو می کنم ببینم او را از کجا می شناسم. قامت شکسته و بیگانه ای که در صندلی روبروی من مچاله شده است ترکیبی از خسته گی, اشک, نفرت و درمانده گی ست.
می گوید بار آخر که دیدمش با دختربچه ای در تختخواب من بود. چیز زیادی یادم نمی آید بس که کتک خوردم. فقط انگار وسط حرفهایش گفت من از مرد جماعت بیزارم. بعد هم اشک هایش را تند و تند پاک می کند و میان هق هقی تلخ از من می پرسد: شما برای جلسه ی بازپرسی می آیید که, نه؟
من به پرونده ی قطور روی میزم نگاه می کنم و سرخورده گی زنی را به پستی مردی پیوند می زنم.

پ.ن

از پاپيروس و چهل تيكه عزيز به خاطر راهنمايها و محبتشون براي ساختن اينجا تشكر مي كنم.به خونه جديد ما خوش اومديد.

برگ بيست و دوم

نمی دانم این قصه از کجا شروع شد قصه قلب من و عشق تو قصه قلب تو تب کردن قلب من قصه دل دادنهای شبانه . قصه غصه هایمان که گفتیم و می گوییم و می گوییم . قصه دل واپسیهای شبانه مان از نرسیدن این دو دست دور از هم . چقدر دوستت دارم . چقدر حضورت را احساس می کنم . چقدر به دل من نزدیکی .میدانی گاهی گفتن این احساسات عجیب سخت می شود دل آدم تند تند می زند . گلوی آدم خشک می شود تا این حس عجیب به زبان متولد شود . ولی حالا که من هستم و این حضور گرم تو که فقط تو می دانی یعنی چه این دل تب کرده ام می خواهد که بدانی که تا کجا دوستت دارم نه تا کجا عاشقت هستم . این حس قشنگ محبت داشتن به تو این حس عزیز احترام گذاشتن به تو و این حس قوی تحسین تو ثانیه ی از کنار ذهن من نمی رود هر صبح با من بیدار می شود . یا که نه هر صبح که چشم باز می کنم اولین حسی که با من بیدار می شود تو هستی و خوب می دانم خوب می دانم روزی که با تو شروع شود بهترین روز است عزیز دل و بهترین روزهایم را با تو شروع کردم .روزهای آفتابی و ابری این سه سال را به عشق تو که نمی دانم از کجای زمان مسرانه خودش را توی لحظه های من جا کرد و بعد آنقدر با ریشه هایم آمیخت که حالا حتی نمی توان تصور نبودنش را هم کرد.حالا دیگر ١٧ آبان ٢۶ اسفند ٧ فروردین و شاید ١ مرداد و ……… دیگر تاریخهای تقویم روی میزم برایم روزهای ساده زندگی ماشینی نیستند که به سرعت مابین کارها و مشغله ها صبحش را به شب برسانم.حالا دیگر توی تقویم من هم هستند روزهایی که با خودکار آبی دورشان خط کشیده ام و هر روز با خودکار قرمز نزدیک شدنشان را با یک ضربدر بر روی روزهای تقویم نزدیکتر می کنم.می خواستم خیلی چیزها بنویسم از آن عصر سه شنبه بارانی پاییز.از خاتون.از سنندج.از اصفهان.از خودم و تو.اما انگار واژه ها با من نامحرم شده اند نمی شود کنار هم چیدشان.آن طوری که دلم می خواهد نمی شود ساخته شان تا تصویری از احساسم را برایت نقاشی کنند .من مانده ام وانبوهی از رنگهای جادو که مابین جمله ها گم شده اند.

امروز سالگرد تمام خوبیهاست.توی قلب پاییز چهارمین بهار  همراهی و همرازیمان مبارک

برگ بيست ويكم

دلم هوای یک شال آبی کرده رنگ کرده است.

از آن آبیهای لاجوردی که آرامش می آورد اما تلخیت را هم در بر می گیرد.دلم هوای یک شال کشمیر کرده است.از آن پارچه های کشمیر که پوستت را نوازش می دهد اما از روی تنت سر نمی خورد تنهایت نمی گذارد.

دلم هوای یک شال کشمیر آبی رنگ کرده است.

دلم هوای یک دسته گل کرده است.

از آن دسته گلهای ساده که رنگها را برایت به ارمغان می آورد اما ساده و کمرنگ می ماند.دلم هوای گل نرگس کرده است.از آن نرگسهای شیراز که عطر سبکشان در هوا می پیچد اما از کنارت عبور نمی کند و تنهایت نمی گذارد.

دلم هوای یک دسته گل نرگس کرده است.

دلم هوای زنی را کرده است که با شال آبی کشمیر بر دوش و دسته گل نرگس در دست به سوی افق قدم بر مدارد.می رود که تا آخر جهان برود.

دلم هوای خودم را کرده است.

Older entries »