برگ سي و چهارم

باران می آمد دستهایمان را زده بودیم زیر چانه مان و از شیشه خاکستری شده پنجره کلاس شیمی آسمان گرفته پاییز را نگاه می کردیم باران می آمد. توی کوچه بلند بغل مدرسه می دویدیم و از ته دل می خندیدیم و گور پدر بند های کفشمان که می رفت توی چاله های پر از آب. و چه زنگ تفریحهایی تا کمر از پنجره خاکستری شده کلاس آویزان می شدیم و با دختر مردنی همسایه مدرسه که صورتش پر جوش بود و برای زدن تست کنکور مثل خر توی گل وا مانده بود سر به سر می گذاشتیم.و یادت هست که تو چه سر به سر آن مادر مرده می گذاشتی؟ باز آفتاب می شد  و ما باز می دویدیم توی کوچه پس کوچه ها و چه بی خیال به همه چیز می خندیدیم آنقدر از ته دل که گاهی ناچار میشدیم بنشینیم روی پله خانه ای و چه غش غش خنده ای بود چه بی خیالی معصو مانه ای. بی خیال نمره ۴ زیست شناسی . بی خیال ورقه های امتحانی من که گند زده بودم و زیر کشو تو مخفی بود و بی خیال امتحان رياضی فردا ! بیا باز از پنجره آزمایشگاه زیست شناسی بپریم بیرون به درک که پایمان ضرب می بیند به درک که عینک  من شیشه اش می شکند و کف دست تو چه خراشی بر می دارد. بیا باز دوباره با تمام پولهایمان ترقه بخریم و آنبات چوبی . حالا هوا نه آفتابیست نه ابری ولی دوست دارم از آنوقتها بنویسم  و به درک که دیگر تو نیستی  توی بارون گریه کنی و بعد رو کنی به من  و بگويی :ا نگاه کن صورتت چه تو بارون خیس شده!

تا کنون 8 نظر داده شده »

  پاپيروس wrote @

خوش به حالت
كاش منم از اين خاطرات رنگي داشتم
خاطرات دوران خوب مدرسه
—-
ممنون از كامنتت هاناي عزيز

  آقارخ wrote @

تازگيا زندگي چه سخت شده
سلام

  روز به روز همراه زندگی wrote @

آره. اون خنده های از ته دل و بيغمی بچگی، رفت که رفت.

  مامان درسا wrote @

کاش می شد به اون روزا برگشت افسوس که این روزامون فقط دغدغه است و گرفتاری. فکر می کنم انقدر سنگ شدم که اونروزا برام عجیب شدن چطور به همه چیز می خندیدیم و چقدر حرف برای گفتن داشتیم

  مانلی wrote @

آره اون روزها گاهی زیاد هم خندیدم،اما بیشتر خاطراتم یادم میاره که تنها بودم …زیاد

آره خونواده هم تهرانند.شما هم تهرانید؟

  whiterainbow wrote @

yde hame bachegiyamoon be kheyr

  هانا wrote @

هیچ وقت غصه ی روز های رفته رو نمیخورم !!!
تئوری من اینه که اگه اون روز ها خوب بودن من هم با تمام وجود حسشون کردم و ازشون لذت بردم.
این جمله رو همیشه به خودم یاد آوری میکنم هر چند که شاید تلاشم برای عملی کردنش خیلی وقتها بی فایده بوده ولی انقدر تکرار میکنم که “بکوش اکنون را برای به خاطر سپردن از دست ندهی!” تا ملکه ذهنم بشه.
سلام هانای عزیز.درست حدس زدی هم نژاد هستیم و من به این موضوع مفتخر.
بسیار خوشحالم که ابزار های این دنیای مجازی موجب آشنایی اندیشه های دنیای واقعی میشه.
پی گیر نوشته هات هستم دوست من.

  تولدی دیگر wrote @

دلم بدجوری به درد آمد. یاد همه اون روزهای بیخیالی به خیر و همه آدمهای اثر گذاری که اثر خودشون رو گذاشتند و ناپدید شدند.


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>