برگ سي و دوم

نشسته بود کنار چکيدن يک شمع ناشناس ٬ ساده فکر ميکرد…به سادگی همان روزهايی که ساعتها خيره ميشد به حوض خانه مادربزرگ تا ان دستگيره زنگ زده ته حوض را پيدا کند ٬ دريچه ای هم در پی ان و خانه ای طلايی ….به سادگی همان اندوه ِ کودکی که با فروختن خانه قديمی امد و خانه طلايی زير ارتفاع خاکستريِ اپارتمانی دفن شد برای هميشه….به سادگی همان اصرار صورتی که می گفت اگر خاکستری نمی امد ٬ طلايی به نامم ميشد….برای همين معجزه هميشه رنگش طلايی بود ٬ هميشه…

انگار کسی حواسش پی سوختن شمع نبود که دستانش طلايی شد…باور نمی کنی؟ نه؟!…ساده فکر کن….دستانش طلايی شد . فصلی ديگر هم تمام شد . فصلی تازه…فصلی ديگر…يک گوشه دلش خنديد ٬ يک گوشه دلش سوخت . رسم اين روزهاست ديگر ٬ چه بايد کرد؟!.
حس ميکنم فاصله دوريست از من تا مفاهيم ِ قانونمندِ بزرگ شدن…من در قانونِ بی قانون خودم هی شاخه هايم ميشکند و باز سبز ميشوم…جسارتم را ببخشيد ادم بزرگای قصه !…
دلم ميخواهد ساده خيره شوم به دستهای طلايی ِ پايان فصل گذشته و فصل نو را بنويسم…
اگر بدانی چه احتياجی به نوشتن در دستانم موج ميزند…اگر بدانی چقدر از هراس تيک تاک روزهای گذشته لبريزم…ميخواهم بنويسم تا بروند…

جسارتم را ببخشيد که به انتظار ِسستِ قانونتان چنگ نمی اندازم و مينشينم کنار شمعدانی های قرمز ــ همان ها که ديگر فقط يادشان در خانه مادربزرگ است ــ و گلبرگهايش را ميچسبانم به ناخن هايم و ذوق ميکنم ــ چقدر پيچيده به بی دوامی لاکهايم ميخنديد ــ ساده که فکر کنی من دستانم را با بوی گس شمعدانی دوست دارم….من قرمزهايم را میپرستم….

ساده که فکر کنی من امروز از خانه طلايی بازگشته ام و ميخواهم خماری را از چشمان واژگانم با همان شمع ناشناس پاک کنم….
جسارتم را ببخشيد که با قانون قدرتمند شما ميبايست برزمين گامهای محکم بردارم و من هی با قانون خودم ميدوم تا اسمان به دنبال چيزی که اسم ندارد و می افتم و باز ميدوم تا همان جا…

تا کنون 6 نظر داده شده »

  سفیدبرفی wrote @

سلام هانای عزیزم خوبی خانومی؟
عزیزم خانوم هابیشام کیه؟باید اژدها باشه تا شبیه مادرشوهرم باشه.
اسم هابیشامو شنیدم اما یادم نمیاد کجا وکیه؟

خانومی دوست دارم خیلی زیاد.ممنون بهم سرزدی عزیزم.تازه عکس هم از اون ندارم چندتا داشتم از کامپیوتر انداختمش بیرون حالمو به هم می زد به خدا

  نرگس (تنهايی يک مکمل) wrote @

thank you

  آقارخ wrote @

روز اول فصل روز نوشتنه براي خيليا
براي من نه
سلام

  مامان درسا wrote @

من اناری را ٬ میکنم دانه٬ به دل میگویم :
خوب بود این مردم ٬ دانه های دلشان پیدا بود…

  روز به روز همراه زندگی wrote @

چه خوبه که آدمی که روی زمين راه ميره، بتونه با بال تصور، تا آسمان پرواز هم بکنه. خيلی خوبه.

  پينه دوز wrote @

چه خوب كه اين همه رويايي مي نويسي راستي هانا جونم من نتونستم ديگه توي ورد پرس آپ كنم براي همينم آدرسم رو عوض كردم و دوباره برگشتم توي پرشين بلاگ با يه وبلاگ جديد اميدوارم كه خوش باشي بهم حتما سر بزن


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>