آرشیو برای دسامبر 3, 2008
برگ بيست و نهم
به آرايشگاه های زنونه فکر می کنم…..هر طرف دارن يه کاری می کنن…کاشت ناخون…فرمژه دائم….براشينگ….رنگ…مش….اپيلاسيون…خلاصه هر طرفی يه خبری هست…..اول که وارد می شی يه سری آدم خسته و بی ريختو می بينی که همشون حالشون داره از قيافه هاشون به هم می خوره…لذا تواضع خاصی دارن و با تو در مورد هزار و يک مشکل شوهراشون صحبت می کنن و در اين ميان هزار بار می گن خاک توسرشون…لياقت ما بيش از اينهاست!!!بعدش از طلاهايی که تازه خريداری شده توسط همون خاک توسرها حرف می زنن….بعد می رن سراغ حقوق پايمال شده زنان!!! همزمان مجله صبح و زندگی و خانواده سبز رو هم تورق می کنن….. با عشق مصاحبه های بهروز و بنيامينو تا ته خونده و فال ماه رو به پايان می رسونن….
بعد منشی آرايشگاه از قسمت مش و رنگ مو صدا می زنه مثلا خااااانوم صغرا….صغرا خانومم عذرخواهی می کنه و می ره موهاش رو به مد روزترين وضعيت در مياره و وقتی برمی گرده احساس می کنه يا خود نيکول کيدمن شده يا خواهر آنجلينا جولی…بعد هم اولين حرفی که پس از چشم و ابرو اومدن بسيار می زنه اينه که فکر می کنی شوهرم خوشش می ياد؟؟؟؟ تو توی دلت می گی «همون خاک بر سره؟؟؟»
بگذريم از اين حرفا….اما واقعا اتفاقی که من فکر می کنم فقط توی آرايشگاه های زنونه می يفته اينه که آدما خيلی خوشحال و سر زنده می رن بيرون….اين اتفاق توی آرايشگاه های مردونه نمی يفته….اينم از اونجايی می دونم که وقتی بچه بودم بعضی وقتا با با بابام می رفتم آرايشگاه مردونه ! از توئی آرايشگاه های مردونه مردا با يک مرسی خشک و خالی ميان بيرون و فرقی براشون نمی کنه که به آبميوه فروشی رفته باشن يا آرايشگاه!!
ديدن اين همه قيافه شاد لذت بخشه……
