آرشیو برای دسامبر, 2008

برگ سي و چهارم

باران می آمد دستهایمان را زده بودیم زیر چانه مان و از شیشه خاکستری شده پنجره کلاس شیمی آسمان گرفته پاییز را نگاه می کردیم باران می آمد. توی کوچه بلند بغل مدرسه می دویدیم و از ته دل می خندیدیم و گور پدر بند های کفشمان که می رفت توی چاله های پر از آب. و چه زنگ تفریحهایی تا کمر از پنجره خاکستری شده کلاس آویزان می شدیم و با دختر مردنی همسایه مدرسه که صورتش پر جوش بود و برای زدن تست کنکور مثل خر توی گل وا مانده بود سر به سر می گذاشتیم.و یادت هست که تو چه سر به سر آن مادر مرده می گذاشتی؟ باز آفتاب می شد  و ما باز می دویدیم توی کوچه پس کوچه ها و چه بی خیال به همه چیز می خندیدیم آنقدر از ته دل که گاهی ناچار میشدیم بنشینیم روی پله خانه ای و چه غش غش خنده ای بود چه بی خیالی معصو مانه ای. بی خیال نمره ۴ زیست شناسی . بی خیال ورقه های امتحانی من که گند زده بودم و زیر کشو تو مخفی بود و بی خیال امتحان رياضی فردا ! بیا باز از پنجره آزمایشگاه زیست شناسی بپریم بیرون به درک که پایمان ضرب می بیند به درک که عینک  من شیشه اش می شکند و کف دست تو چه خراشی بر می دارد. بیا باز دوباره با تمام پولهایمان ترقه بخریم و آنبات چوبی . حالا هوا نه آفتابیست نه ابری ولی دوست دارم از آنوقتها بنویسم  و به درک که دیگر تو نیستی  توی بارون گریه کنی و بعد رو کنی به من  و بگويی :ا نگاه کن صورتت چه تو بارون خیس شده!

برگ سي و سوم

عروس ۱۹ ساله بيش از آنکه واقعيت‌های علمی و فيزيولوژيک درباره ‌ی رابطه‌ی زناشويی را بداند درگير انبوه تصاوير رمانتيکی است که از بچگی درباره‌ی عروس شدن و ازدواج در ذهن پرورده.لباس عروس می‌پوشد.خوشگل می‌شود و در کنار مرد دلخواهش حتا شده برای يک شب رل ملکه‌ی قلب‌ها را بازی می‌کند.همه‌ی نگاه‌ها به اوست و او حالا ديگر به مردی تعلق دارد که اميدواريم دوستش داشته باشد.بعد هم مرد دلخواهش که حالا ديگر شده آقای داماد با يکی از آن همه بوسه‌های عاشقانه و زيبايی که سال‌ها در سينمای هاليوود ديده شب به‌‌يادماندنی او را به سپيده‌ی سحر پيوند می‌زند….به همين سادگی! عروس ۱۹ ساله از اقوام نزديک توست.همخون توست و چه فرق می‌کند اصلا باشد يا نباشد.چه فرق می‌کند اگر دختر چشم و گوش قفل‌شده‌ای در روستاهای دورافتاده‌ی بلوچستان باشد يا عضوی از اعضای خانواده‌ی تو که اتفاقا خيلی هم ادعای فرهنگ دارند؟خب البته فرقش در اين است که حالا مادر عروس تو را می‌کشد يک گوشه و در حالی که حلقه‌ی اشک آرايش چشمش را به هم ريخته پنهانی می‌گويد:«می‌شه خواهش کنم مثه يه خواهر بزرگتر چند کلمه حرف بزنی با … اون با تو خيلی راحته » و تو که خوب می‌دانی تراژدی « شرم و حيا مال نوعروسه ….» امشب برای چند هزارمين بار قرار است دوباره تکرار شود لجت می‌گيرد از اين همه وقت‌نشناسی و می‌پرسی:«يعنی اين همه وقت هيچی به اين آدمی که قراره اتفاقی مهم تو زندگيش بيفته نگفتين؟ بابا شما ديگه کی هستين؟» و وقتی جواب می‌شنوی که:« آخه چی بگيم؟ خب بچه‌س هنوز.تازه منم راحت نيستم که باهاش حرف بزنم در اين موارد….بعد هم مگه ماد‌رهای ما حالا به ما چی گفته بودن که ما به دخترامون بگيم؟» بيشتر لجتان می‌گيرد.«خب اگر بچه بود چرا شوهرش داديد؟ دست کم دو تا کتاب می‌داديد دستش تا بخونه.کتابای خيلی خوبی تو اين زمينه هست يا نه از دکتر می‌خواستيد که باهاش حرف بزنه…» عذر و بهانه‌های بعدی را نمی‌شنويد و به ياد جلسات مشاوره‌ی قبل از ازدواج می‌افتيد.خودش موضوع يک گزارش است.واقعا در اين جلسات به زوج‌های جوان چه می‌گويند؟ جز يک سری صحبت‌های کليشه‌ای تاريخ‌مصرف‌گذشته آيا حرف ديگری هم زده می‌شود؟ واقعا عروس کوچولوی فاميل شما چه تصوری از وسايل پيشگيری از بارداری دارد وقتی اصلا برايش تعريف نشده که رابطه‌ی جنسی يعنی چه؟ شنيده‌ام خيلی‌ها اين جلسات را به خنده و شوخی برگزار می‌کنند و دست‌آخر هم اگر به فکر به دست آوردن يک سری اطلاعات بيفتند به دايره المعارف ناقص و ويرايش‌نشده‌ی‌ «پچ‌پچ‌های دوستانه» مراجعه می‌کنند! و تو با خودت فکر می‌کنی چه دردناک که اين موضوع هم«ويژه»‌ی زنان است.ناآگاهی جنسی و نشناختن جسم و کارکردها و نيازهای آن  متاسفانه موضوعی زنانه است يا بهتر است بگويم بيشتر به زنان «تحميل شده‌ ».و در بسياری از موارد در زندگی روحی و اجتماعی و خانوادگی آنها تاثيرات منفی بسياری می‌گذارد.اما در جامعه‌ی ما نه در مدارس، نه در خانواده‌ها و نه حتا در دانشگاه‌ها هرگز هيچ خبری از آموزش مسائل جنسی نيست.در تمام دوران کودکی و بلوغ، دختران و پسران را با هراسی وسواس‌گونه از هم دور نگه مي‌داريم و بعد ناگهان در دانشگاه در سنی که اگر آدم‌های سالم و طبيعی‌ای باشند قاعدتا بايد توجه زيادی به جنس مقابل خود داشته باشند، بدون هيچ آگاهی و دانش و تجربه‌ای از هم رهايشان می‌کنيم تا با همين وضعيت رازآميز عاشق هم بشوند و بی‌آنکه هيچ چيز از «زبان بدن» يکديگر بدانند ازدواج کنند.حاصلش هم که از همين حالا روشن است.خانواده‌هايی که زن در آنها به «سردي» و «بی‌ميلی جنسي» متهم است و مرد به «خودخواهي» و «بی‌توجهی به نيازهای همسر».

 حالا تو از خودت می‌پرسی برگزاری چندهزار تا کنفرانس از آن نوع که  پزشکان و متخصصان وضعيت بلوغ و مشاوره‌ی قبل از ازدواج را در آن بررسی مي کنند ، می‌تواند جای آموزه‌های واقعی زندگی و فرايند آگاهی تدريجی در پروسه‌ی رشد را بگيرد؟ عروس کوچولو حالا ديگر  رفته سر خانه و زندگی خودش و متخصصان همچنان در کنفرانس‌ها تاکيد می‌کنند که آگاهی‌های مربوط به بلوغ و رشد جنسی بايد از کلاس چهارم دبستان يعنی از سن ده‌سالگی به دختران آموزش داده شود.

برگ سي و دوم

نشسته بود کنار چکيدن يک شمع ناشناس ٬ ساده فکر ميکرد…به سادگی همان روزهايی که ساعتها خيره ميشد به حوض خانه مادربزرگ تا ان دستگيره زنگ زده ته حوض را پيدا کند ٬ دريچه ای هم در پی ان و خانه ای طلايی ….به سادگی همان اندوه ِ کودکی که با فروختن خانه قديمی امد و خانه طلايی زير ارتفاع خاکستريِ اپارتمانی دفن شد برای هميشه….به سادگی همان اصرار صورتی که می گفت اگر خاکستری نمی امد ٬ طلايی به نامم ميشد….برای همين معجزه هميشه رنگش طلايی بود ٬ هميشه…

انگار کسی حواسش پی سوختن شمع نبود که دستانش طلايی شد…باور نمی کنی؟ نه؟!…ساده فکر کن….دستانش طلايی شد . فصلی ديگر هم تمام شد . فصلی تازه…فصلی ديگر…يک گوشه دلش خنديد ٬ يک گوشه دلش سوخت . رسم اين روزهاست ديگر ٬ چه بايد کرد؟!.
حس ميکنم فاصله دوريست از من تا مفاهيم ِ قانونمندِ بزرگ شدن…من در قانونِ بی قانون خودم هی شاخه هايم ميشکند و باز سبز ميشوم…جسارتم را ببخشيد ادم بزرگای قصه !…
دلم ميخواهد ساده خيره شوم به دستهای طلايی ِ پايان فصل گذشته و فصل نو را بنويسم…
اگر بدانی چه احتياجی به نوشتن در دستانم موج ميزند…اگر بدانی چقدر از هراس تيک تاک روزهای گذشته لبريزم…ميخواهم بنويسم تا بروند…

جسارتم را ببخشيد که به انتظار ِسستِ قانونتان چنگ نمی اندازم و مينشينم کنار شمعدانی های قرمز ــ همان ها که ديگر فقط يادشان در خانه مادربزرگ است ــ و گلبرگهايش را ميچسبانم به ناخن هايم و ذوق ميکنم ــ چقدر پيچيده به بی دوامی لاکهايم ميخنديد ــ ساده که فکر کنی من دستانم را با بوی گس شمعدانی دوست دارم….من قرمزهايم را میپرستم….

ساده که فکر کنی من امروز از خانه طلايی بازگشته ام و ميخواهم خماری را از چشمان واژگانم با همان شمع ناشناس پاک کنم….
جسارتم را ببخشيد که با قانون قدرتمند شما ميبايست برزمين گامهای محکم بردارم و من هی با قانون خودم ميدوم تا اسمان به دنبال چيزی که اسم ندارد و می افتم و باز ميدوم تا همان جا…

Older entries »