آرشیو برای نوامبر, 2008

برگ بيست و هفتم

تو را به یاد می آورم همان شکلی که بودی موهای سیاه و فرفری که طاقت مقنعه را نداشت و دو گیس شده بود آویزان از کنار گوشهایت!با آن خودکار عجیب زرد رنگ که همیشه از گردنت آویزان بود ! تو همیشه هیجان انگیز ترین موجود زندگی من بودی و این هیجان سر زنگ نقاشی که تو مثل شعبده بازها از کیفت تیشرت میکی موس را در می آوردی که مدل نقاشیت باشد جایش را در من به جنون میداد!و تابستان آن کودکی که من شیفته خل بازیهایت شده بودم و منع ما از تماسهای تلفنی و این فقط میتوانست از مغز تو بیرون بیاید که نامه بنویسیم و نامه نگاریهایمان شروع شد و من تا آخر عمرم قیافه مفلوک نامه رسان را از یاد نمی برم که التماس کنان وساطت ما را می کرد که گناه دارند بگذارید همدیگر را ببینند فاصله که فقط یک کوچه است. و دلیل با نمک مادر بزرگ که عیب ندارد در عوض انشایشان خوب می شود!نمی دانم حالا واقعا انشایمان خوب شد یا نه؟؟و سالها گذشت و ما همچنان سعی می کردیم که انشایمان را خوب کنیم و همچنان برای هم می نوشتیم بدون آنکه ببینیم قد کداممان بلند تر شده است و هیچوقت صورتت از یادم نمی رود وقتی بعد از سالها در خانه تان را باز کردی و من را پشت در دیدی!!!!و باز سالها گذشت و تو دوباره با تصمیم به ازدواج غیر منتظره ات که در یک خط برایم نوشته بودی به یاد من آوردی که دیگر آن دختر کوچکی نیستی که روزی به سوسک می گفت سوکس!و یادت می آید شب عروسیت هر دو با هم رفتیم زیر دامن لباس عروسیت که از در کمد آویزان بود و دور خودمان چرخیدیم و چرخیدیم و غش غش خندیدیم! یکهو بزرگ شده بودیم!!!!و فردایش تو شدی قشنگترین عروس شهر یادت هست! و باز گذشت و گذشت و تو رفتی به خانه ای که از پنجره اش کوه پیدا بود و وقتی که می خواستی خیلی غصه بخوری می پریدی روی کابینت آشپز خانه و سرت را می چسباندی به شیشه و زل می زدی به کوه!و چه شبها و چه روزهایی که ما(من و تو)درآن آشیانه عقاب تو با آن ۸۵ پله اش که دور از دسترسش می کرد تا صبح با هم حرف زدیم خندیدیم مثلا به کوه نگاه کردیم و گریه کردیم! و هزاران راز مگوی دیگر ! و یکهو گفتی که میروی و صورتت توی آشپزخانه از یادم نمی رود که اجاق گازت را تمیز می کردی برای تحویل دادن به صاحب جدیدش و برایش حرف میزدی و صورتت خیس خیس بود!!!و من مثلا کوه را نگاه می کردم!

برگ بيست و ششم

بزرگترین مشکل، همینجا است. همین که نمی توانی احمق حساب شان کنی. یا بگویی دیوانه اند. خیلی هاشان آنقدر باهوش و هوشیارند که تو خیال می کنی مُهر نابه جایی روی پرونده شان خورده است؛ از سر حواسپرتی لابد! … و خیلی هاشان چنان ساده تو را به دنیاشان راه می دهند که خیال می کنی جزیی از اصوات و احساسات آنها هستی.

منجنیق ها جلوی چشمانم رژه می روند... چندین قرن پیش… حرارت آتش را حس می کنم انگار. و بیماری را که نشسته در منجنیق، پرتاب می شود درون آتش. گر می گیرد. می سوزد… می سوزد… می سوزد… و برای همیشه باورش می شود که آدم ها از همان اول قصد جانش را داشته اند… مهر تاییدی بر توهمات پارانوییدی دنیای تلخ اسکیزوفرن ها!

 

***

قدم هام را محکم تر از همیشه بر می دارم. مثل آدمی که برای سرکشی به منطقه تحت حفاظتش آمده است. دلیل؟! خودم هم نمی دانم. شاید یک جور واکنش دفاعی به نگاه هایی که می خواهند به سرعت تو را در یکی از دو دسته بیمار و غیر آن قرار دهند. یا شاید نکته بینی ذاتی. شاید هم یک ژست دم دستی برای اینکه جدی تر از آن باشم که زود احساساتی شوم و از نیمه راه برگردم.

یک جیغ زنانه اما کافی است تا تمام نگاه ها به یک سو برگردند. تمام نگاه ها، جز نگاه بومیان این دنیا که عادتشان شده است التماس های روز اولی ها. این جا زن ها به وضوح معترض تر از مردانند. مردانی که یا با سرخوردگی تمام سیگار دود می کنند، یا یک گوشه از حیاط نشسته و بدون حرکتی، ساعت ها زل می زنند به آدم ها.

موضوع جر و بحث؟! تمنای یک دختر جوان برای ترخیص. مثل همیشه! باور ندارد بیمار است. باور ندارد بیماری اش درمان ندارد. باور ندارد که هر چند ماه یک بار باید لباس های صورتی بیمارستان را به تنش اندازه کنند.

طبقه دوم ساختمان، زندان دختر است. دستانش را می گیرند و به تخت می بندند. پاها را جفت شده، طناب پیچ می کنند به تخت و لیلا انگار که مصلوب، روی تخت می افتد: “دست و پام رو ببندین. دهنمو که نمی تونین ببندین. ذهنمو که نمی تونین بگیرین!”

برای اینکه باور کنی اسکیزوفرن است، کمی باید با خودت کلنجار بروی. جوانی انگار دلیل موجهی است برای رد تمام ناتوانی ها… و لیلا جوان است… 24 سالگی را از چهره اش نمی شود خواند. صورت ظریف و اندام باریک لیلا، آدم را یاد دختر دبیرستانی های رویایی می اندازد. با تمام این ها، لیلا جوان است و اسکیزوفرنی دارد…

 

***

می گویم اینجا چه بخشی است؟ دختر فکر می کند و می گوید: بیمارستان! 15-16 ساله است و شدیدا غیرعادی. می گویم: کدام بخش بیمارستان؟ یعنی با پایین چه فرقی دارد؟ می گوید: پایین طبقه دوم است، ما طبقه اول هستیم! … سر و کله زدن فایده ای ندارد. وارد بخش می شوم و تک تک اتاق ها…

فهیمه با لب تبخال زده به تخت بسته شده است. نفس نفس می زند و گریه می کند. مثل بچه ها. شاید این طور گریه کردن را از بچه هایش یاد گرفته است. پسرهای4 و 6 ساله اش. به اتاقش که سرک می کشم، فهمیه اشک می ریزد: “خانوم ! یه دقیقه بیا پیشم.” پیشش می روم: “دستامو باز کن. دیگه جیغ نمی زنم. قول می دم.” نمی توانم نقش خاله ی  مهربانی را بازی کنم. مردد می مانم که چه طور بگویم هیچ کاری از دستم بر نمی آید که مستخدم بیمارستان از راه می رسد. بهانه دستشویی رفتن کارساز می شود و فهیمه راحت.

با خودش حرف می زند، نامفهوم. آواز می خواند زیر لب: چه خوشگل، چه خوشگل، چه خوشگل شدی امشب. با خودش می گوید: “دختر ترشیده م. شیر زن سید حسین علی! می رم خونه، عمه اومده، عمو، دایی، پسر عمو، پسر دایی، دخترخاله، محمود شیرین، زهرا، علی… خانوم! چقدر تو خوشگلی! بیا بوست کنم!” گونه ام را می بوسد. دستانم را می گیرد: “چه دست قشنگی! بذار ببوسم!” دستم را می کشم و می روم. مشغول باز کردن کیکش می شود. یادش می رود که نیستم.

دلیلم برای ورود به این اتاق اما، ابتدایی تر از ملاقات بیماران بی ملاقاتی بود. تمام اتاق ها را پی لیلا می گردم. مادر لیلا بیرون از بخش ایستاده و از من خواسته تا پیش دخترش بروم و راضی اش بکنم به خوردن غذا. دختری که حالا می دانم یک شکست عاشقانه برای سه ماه انزوا و حک شدن اسم اسکیزوفرنیا روی پرونده اش کافی بوده است. دختری که فقط 22 روز است وارد دنیای جدید اسکیزوفرنیا شده است.

 

***

لیلا یک سر و گردن از تمام بیماران بالاتر است. این را سر و وضعش می گوید. حرف زدنش، هوشیاری و زیرکی اش. در را باز می کنم. تنها خوابیده، بسته شده به تخت. خودم را می گذارم جای او که چه تحقیر می شوم اگر دست و پایم را ببندند و نتوانم کاری کنم. نیم خیز می شود. می دانم می خواهد چه بگوید. منقلب می شوم و زود در را می بندم. می روم بیرون و به مادرش می گویم لیلا راحت خوابیده است. شما بروید. می رود و من دوباره می روم سراغ لیلا. می پرسم: “خوبی؟” با غضب نگاهم می کند، طوری که انگار دستم را خوانده است. نمی دانم چه طور باید با آدمی که نمی شناسم، آدمی که به هیچ کس اعتماد ندارد دوست شوم. “عصبانی هستی؟” این را فقط محض آن می گویم که نگاه خشمناکش سنگ روی یخم نکرده باشد: ” نه! اتفاقا کاملا خوبم! می خوام بیای این دستای منو باز کنی. فهمیدی؟!” لحنش منتظرم می کند تا بعد از شنیدن این کلمات، فحش بشنوم. چند لحظه سکوت اما مرا بهتر به لیلا نزدیک می کند. “اومدم بگم انقدر خودتو اذیت نکن. هر چی داد و بیداد کنی اینا بیشتر نگهت می دارن. مگه نمی خوای زود از اینجا بری بیرون؟!” جملات احمقانه ایست که فقط محض آن می گویم تا حرفی زده باشم برای شروع دوستی. برای جلب اعتماد یک بیمار پارانوییک که مضحک ترین چیز دنیا برایش اعتماد است. برای در امان ماندن از توهمات منفی لیلا.

دست هایش را باز می کنند. چند دقیقه اشک ریختن، چند جمله بد و بیراه به دکترها و سه نخ سیگار باریک قلمی، آماده ترش می کند برای اینکه شباهت ظاهری که مادرش می گفت با یکی از دوستانش دارم، کار خودش را بکند.

“زندگیمو نابود کردن. کارم، آبروم، اعتبارمو ازم گرفتن. من حامله بودم. یک ماهه. بچه مو کشتن! بهم قرص دادن کشتنش. بچه ای که من خودم فکرشو باز کرده بودم تا باهام حرف بزنه! محمد حسینمو کشتن! خودش اسمشو انتخاب کرده بود!” و بهانه ای تا دوباره گریه کند. می گویم: “لیلا مادرت می گفت تو ازدواج نکرده ای!”… “من ازدواج کردم. نه! نکردم. عقد کرده م.” و با زیرکی تمام، توجه مرا منحرف می کند: “اینا بچمو سقط کردن.. روز اول بهم قرص دادن. خود قرصه که پایین رفت، با من حرف زد. به من گفت بچه تو کشتن! توی شکمم حس کردم که مرد…”

لیلا، احاطه شده در دایره ای که از هر طرف توهمات و بدبینی و طرد خانواده تنگ ترش می کند، سرگیجه گرفته است: “خانواده ام دست و پام رو بستن و آوردن اینجا. بدون هیچ گناهی. فقط واسه اینکه ابراز وجود کنن.”

مادر لیلا اما حرف های دیگری داشت: “خیال می کند همه می خواهند به او تجاوز کنند. راه می رفت در خیابان و فحش می داد. می گفت همه می خواهند مرا بدنام کنند. کاش هیچ وقت به دنیا نمی آوردمش!”

این بدبینی کشنده، سایه به سایه لیلا از پس کوچه های شالمان تا بیمارستان آمده است: “لیلا غذای اینجا رو نمی خوره. می گه مرگ موش داره.” و خودش خیال می کند: “خدا منو نگه داشت. اگه اشیا با من حرف نمی زدن، معلوم نبود چی به سرم اومده بود.”

صحبت با اشیا بهانه ای است برای ارضای خودخواهانه کنجکاوی ام از دنیای این آدم ها. دنیای تلخ و سرد لیلا. بیشتر می پرسم و بیشتر جواب می گیرم : “دو سال و هشت ماهه که یه هدف تو زندگیم دارم. دارم به اون هدفم نزدیک می شم. اینا نمی خوان من به هدفم برسم. هدفم ظهور امام زمانه. امام زمان داره ظهور می کنه… وقتی هدفت این باشه، به جایی می رسی که می تونی با حیوانات و اشیا حرف بزنی… تو هم باید سعی کنی یه هدف مقدس برای زندگیت داشته باشی. “

مذهب در زندگی لیلا؟! “مذهبی نیستم! اعتقاد دارم. نتونستم به دوست پسرم که عاشقش بودم برسم. نذر کردم روز قیامت برسم بهش که مال خودم بشه. حالا داریم می رسیم به روز قیامت و اینا نمی خوان بذارن. اما من باهاشون مبارزه می کنم. اینا شیطان پرستن. کفر می گن. باید باهاشون مبارزه کرد.”

نگاه لیلا دیگر مواخذه گری اول را ندارد. هر چند هنوز نمی خواهد از دستم چیزی بخورد. اما همین که بگوید حرف هایمان پیش خودت بماند، یعنی که من شده ام جزیی از دنیای لیلای بدبین. شده ام جزیی از دنیای یک آدم اسکیزوفرنیک.

“بازم میای ملاقاتم؟”… جمله ای که شاید باید از شنیدنش خوشحال می شدم. اما عجز لیلا خوشحال کننده نبود: “میام. اما اینجا نه! وقتی بیام اینجا نیستی. مرخص شدی، رفتی سر کارت. با یه دسته گل میام محل کارت می بینمت!”

توصیه های آخر لیلا مرا یاد اعتمادی می اندازد که در عشق کرد و سهم عشقی که به جای او، به زن دیگری بخشیده شد. شکستی که تنها بهانه ای بود برای ورود به دنيای اسکيزوفرنيا که از اول هم سهم زندگی ليلا بوده است: “به هیچ کس نمی شه اعتماد کرد. همه کثافت شده ن. مواظب باش به کسی اعتماد نکنی.”

وقتی می بوسمش، شانه های نحیفش خیلی خواستنی می شوند. مرا یک لحظه از خودش جدا می کند. نگاهم می کند و با ذوق می گوید: ” من تو رو می شناسم!… نه… نمی شناسم! شکل یکی از دوستامی!” و دوباره محکم بغلم می کند: “از اینجا که رفتی بیرون، یک لحظه هم به من فکر نکن. اینا با حس من میان تو فکر تو، می فهمن چی بهت گفتم. بعد منو اذیت می کنن. بعضی شبا ممکنه من بیام تو حست. با هم ارتباط حسی داریم. خب؟!”

قول می دهم به هیچ کدام از حرف هایش فکر نکنم. قول می دهم و هنوز از در بیرون نیامده، زیر قولم می زنم. از فکرم بیرون نمی رود. نگاهش، گریه اش، عجزش، قیافه جذاب و امروزی اش، لحن معقول و منطقی اش، حرص و عصبانیت و دود سیگارش. و از همه بیشتر، جمله آخرش وقتی با لبخند دلنشینش می گفت: “از اینجا که اومدم بیرون، خودم میام این خبر خوب و بهت می دم. “

 

***

وقت برگشتن، قدم هایم روی زمین کشیده می شوند…

برگ بيست و پنجم

ماتم …مات که نه! مثل زمانی که میروی در حوالی اینه تا غرق شوی ؛ انقدر خیره میشوی به چشمانت که گرفتار خلسه اینه میشوی…می بینی و نمی بینی! ته چشمانت را ٬ انجایی که لرزیدن های مردمک هایت را با دلت احساس میکنی ٬ همان موقعی که دلت هرّی میریزد در نبضهایت و تندشان میکند….ماتم!

مبهوتِ افسانه این روزهایم ٬ به طرز غریبی سعی میکنم همه چیز را در کنج ذهنم ثبت کنم…انگار که میترسم این روزهایم گرفتار نسیانِ مدام ِ روزگار شوند!….خنده هایم ٬ اشکهایم ٬ دغدغه هایم ٬ همه را …..بعضی روزها تقویم را باز میکنم و یک نقطه در ان میگذارم . نقطه هاییکه فقط خودم و خدایم میدانیم که چقدر پر از تب و تاب هستند…..

بندی کشیده ام از دلواپسی هایم تا ان گوشه اتاق که اکنون جا خشک کرده است …همه احساسم را پهن کرده ام رویش ٬ گاهی بخندند و گهگاهی اشکی بریزند و به بهانه باهم بودن در این روزهای افسانه ام ٬ رویا ببینند . 

پای رفتن که به رویاهایم کشیده میشود دلم میگیرد…رفتنی که دستی در حال نوشتن و ننوشتنش ٬مرا در این روزهایم سرگردان کرده…گیجم  بین شدن و نشدنش ….و گاهی در گیج زدن هایم سخت میترسم

سخت است اما من هرچه هم که بگویم سخت است کسی نمیفهمد توی دل من چه اشوبی است و چه بلوایی میشود در این دلوقتی که تو می روی…..

انگار که امده بودم  حریر ِ رویا بکشم با دستانم . طرحی نقشی شیرین از این روزهایم اما گویا مرا به رویای بی دلواپسی عادت نداده اند…..باور کن امده ام رویا بکشم از عصرهای پاییزیم که با ان افتاب نیمه جانش از قاب پنجره اتاقم خودش را می اندازد روی خیالم و مرا میبرد به همه روزهای این خانه ٬ این اتاق ٬ این پنجره ٬ …مرا میبرد به همه زندگیم حتی به هزاران سال قبل به روزهایی که به جای مردگان بسیاری زیستم و گریستم و باز امدم با اشکها و لبخندها و کوله باری از احساساتِ هزارساله…..
باور کن امده ام رویا بکشم از سوز این شبهای پاییزی که از درز پنجره خودش را میکشاند به تنهایی هایم ٬ کلماتم ٬ دلم….و من این شبها عاشقم به تمام این روزهایم که خاطره میشوند و مثل برگهای پاییز ٬ نارنجی و زرد و قرمزند و زیر گوشم خش خش میکنند…..

ببین مثلا امده ام رویا بکشم! از آن صندلي زرد توي مترو كه تمام صبح دوشنبه امان  را خلاصه کرد در خودش و چند دقیقه کوتاه.و تمام آدمهايي كه هركدامشان دل تبدارشان طبيبي داشت…امده بودم که بگویم  شنبه به هوای هفت سالگی تا مدرسه ام رفتم و دیدم که خرابش کردند تا شاید که چند طبقه ای بسازند …اما بازهم دیدم که از مدرسه بیرون امدم و مقنعه سفیدم را دراوردم و دویدم تا سوپر روبرویش که حالا شده اژانس مسکن!…….این روزها عجیب همه چیزهای زرد و نارنجی و قرمز در گوشم خش خش میکنند…..گاهی فکر میکنم به بیماری نوستالژی زده ها دچار شده ام….شده ام؟….همیشه فکر میکردم مرور گذشته و حرف زدن از گذشته مال ادمهای پیریست که اینده ای ندارند….نمیدانم شاید در انتظار  این روزهایم ٬ خیالم پیر شده!….

باور کن امده ام رویا بکشم از پاهایم که عاشق شن و دریا و باران است….امده ام رویا بکشم که وقتی پاهایم عاشق شدند ٬ دستانم پر از واژه تو و واژه  پر از تو شد…..امده ام رویا بکشم از چشمانم که این روزها هربار که در اینه رفتم ٬ شاعرم کردند با مستی و خماریشان ….شاعری بی حروف ٬ بی حرف ٬ بی کلام…..شاعری که تمام شعرهایش روی پوست تنش حک شده ٬ لابلای نفس هایش…..

باور کن پر از رویایم ٬ فقط دل ِ رویا نویسم پر از دلهره است .انگار امده بودم با دستانم حریر رویا بکشم…….اما فقط ماتم….مات که نه!……..

Older entries »